|
داغونم خیلی داغونم .............................
واسم دعا کنید فک کنم بعد از ۲.۳ سال دوباره اومدم...................
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبختتراز آنچه هستند تصورمیکند.
پرندگان آنقدر سرگرم دانه چینی میشوند که پریدن را از یاد میبرند! گاهی سنگ کودکی یاد آور پرواز است....!
زندگانی مانند کودکی است که تا به خواب نرفته باید گهواره اش را تکان داد. (ولتر)
سلام! روح خسته ام ٬ سلام! آشنای من! غریبه ای که میشوی فدای لحظه های من! جوانه نگاه من!چه زود پیر می شوی کجاست آن صداقتت که پیر شد به پای من؟! دوباره قطره های شب شتک زده است بر تنم دوباره عنکبوت شک نشسته بر صدای من چه می رسد پس از تو ای غریبه بر سر دلم چه می شود بون تو؟!که می شود فدای من؟ به دست های یخ زده نگاه هم نمی کنی کجاست اشک های تو؟ اجابت دعای تو دوباره شب که می رسد هجوم خاطرات تو تکان شانه های شب ٬ دوباره های های من تو روح خسته منی! چگونه دور می شوی؟! چرا دوباره چشم تو نشسته در عزای من؟! ببین غروب می کنم در آخرین طلوع تو طلوع٬ ابتدای تو! غروب ٬ انتهای من
وقتی که در عمق نگاهم پرده ای از غم می بینم، چه حرفی می توانم برای گفتم داشته باشم. وقتی کشتی عشقم اسیر طوفان بلا شد وقتی در گلویم بغض تنهایی و بی کسی نشسته است ، چه بگویم. چشم های خسته ام را باز می کنم تا اینکه به آرزوی دیرینه ام برسم.این چشم هادر حسرتند. در حسرتی که تو آرزویش را بر آورده سازی.پس برخیز و بشتاب که رسیدن به این آرزو دشوار است. دل خسته کسی را نجات بده که در انتظار توست. در انتظار قدمی که برایش بهترینی و همتایی نداری، دیگر قلمم یاری کشیدن نمی کند،فقط بگذار چند خطی به یادگار بنویسم. برای تویی که خیلی دیر نگاهت را در بین این همه نگاههای عاشقانه یافتم و احساس را درون چشمان زیبایت دیده ام. مهربانم تنها به من بگو آیا ستاره ها خاموش می شوند؟
و باز باران مثل هر مرثیه ای که تکرار شود با گوشهایم آشناست گویی سالهای سال باران برایم از هر لالایی دلنوازتر شده است، آری باران مثل این مرثیه هاست پر از کلام های آشنای بارانی !! و آن روزها که در زیر باران گویی آرزوهای دست نیافته ات را می جستی گفتم به زیر باران رفتن و خیس شدن چیست و آرزوهای رنگین را به دنبال کشاندن چیست؟ گفتی آدمها مثل هر قطره باران می توانند ساده باشند ولی...... کلامت بر روی لبانت خشک شد و دیگر هیچ!! و اکنون ماهها و شاید سالی از آن کلام ها گذشته باشد و من هنوز در کوچه اولم و تو شهرها از این کلام دور گشته ای و باز باران!!
ای دوست به یاد هر که هستی خار مشو با هر که دم از عشق می زند یار مشو ز کوی عشق خود آواره ام کن به سودای غمت بیچاره ام کن
ثانیه هاست منتظرم که بیایی و بر من بتابی و وقتی چشمانم را می گشایم نقش زیبای تو را در مقابلم ببینم وجود تو برای من دلگرمی و آرامش است ای زیبا با گرمای وجودت گرمی بخش دل یخ زده ام باش.
امشب آسمان آبی سینه ام باز هم ابری شده ، هوای گریه و بغض دارم ، گریه ای بس سخت و طولانی، می خواهم انجماد خاطرات تلخ گذشته را در وجودم ذوب کنم و باز هم گوشه چشمی به روزهای خوب آشنایی بیاندازم روزهایی که تو دلواپس کوچکترین غم و غصه من بودی شاید مهربانتر از مادر، دلداریم می دادی، روزهایی که درد مرا به جان و دل می خریدی و غبار از توهمات زندگی من می زدودی. روزهای خوب گذشت و جای خود را به روزهایی داد که تیغ بی رحم جدایی را بر پیکره ام فرود آورد، حال من اسیر توام شبها را به یاد تو سر بر بالین می گذارم و روزهای سرد خود را به امید گرم دیدار تو پلک بر هم نمی گذارم. نمی دانم چه کنم و چه به گویم فقط این نغمه مرا بخوان که : آنکه بی جرم رنجید و به تیغم زد و رفت ، بازش آرید خدا را که جزایی بکنیم.
وقتی به چشمان خیره دخترآبادی می نگرم، وقتی صدای معصومش را هنگام بافتن قالی می شنوم، از خودم بیزار می شوم . وقتی نگاهش در نگاهم گره می خورد ، آنگونه که گویی با من در حالت صحبت است و با صدایش مرا به رفتن می خواند. به یک دل شدن و دوری از غرور ، عجیب در خودم گم می شوم. آه که هنگام خداحافظی گرمی آغوشش آرامم می کند. آری، هنگام گرفتن دستهایش تازه با سختی های زندگی آشنا می شوم و دختری که ازجنس آب و باد و آتش است. **دختر روستایی، دختری از جنس خودم**
آن لحظه که تو رفتی آسمان بغضش ترکید و تنها ردپایی که از تو در آن کوچه به یادگار مانده بود را باران شست و دیگر اثری از تو نماند رفتی و پیدایت نشد و آسمان همیشه در تنهایی با من می گریست آنقدر گریه کردم که چشمانم دیگر نای دیدن نداشت و به خواب فرو رفت ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماهها به انتظارت نشستم تا تو برگردی تا قلبم بار دیگر زنده شود. شاید موقعی تو برگردی که من دیگر نای گذشته را نداشته باشم تا بتوانم مثل گذشته با تو باشم. روزگار تو را از من گرفت و ما را از هم جدا کرد قلبم را شکست و تو را برای همیشه از کنارم برد
تابوت کوچکی خواهم ساخت برای گل سرخی که بی هنگام می میرد. هیچ کس گریه نمی کند تنها آسمان است که گریه می کند.
به تو می اندیشم :
به تو می اندیشم ، در سر آغاز غبار ، در نگاه هوس آلود نسیم در فراسوی قفس جغد شبانگاه دلم به
تو می اندیشم..........
ای که اندیشه ی من از نظرت پر نور است ای که افکار مرا به شب یلدا بردی به تو می اندیشم ای
ای صدای نفس زیبایی به تو می اندیشم........
به تو می اندیشم ای که در بیشه ی تاریکی من خورشیدی ، ای که در خاطر من تنهایی به تو
می اندیشم.......
به تو می اندیشم تا ابد فکر من از عشق تو بیمار و صدای دلم از یاد تو بیدار است.
((به تو می اندیشم به تو که نازنینی))
همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست اگر این آخر و این عاقبت بود به جز افسوس هوایی در سرم نیست همه رفتن کسی با ما نمونده کسی حرف دل ما را نخونده همه رفتن ولی ای دل مارا همون که فکر نمی کردیم سوزونده.......
از ورای چشمانت چیزی خواندم گویی دلت از آسمان خالی بود در اوج نگاهت، خستگی و تنهایی موج می زد...... دیگر از آن شیطنت های کودکانه،از آن لبخندهای شیرین خبری نبود. گویی تمام خاطرات را باد برد،بُرد به جایی که دست تو به آن نرسد، دیگر قلبت برای بازگشتشان به پیش نیافتد. کنار پنجره باش عبور عابر دلخسته شاخه گلی ست انگار پنجره مفهوم دیگری است از دوست داشتن
چه کسی به اولین خورشید سلام کرد خورشیدی که در دل تو روئید و آن خورشیدی که رویارویت بود پژواک ترانه های خاموشت را کدامین ستاره، کدامین عشق پذیرا شد مرا دیگر با واژه ها کاری نیست چون که خورشید تو مرا هم نورانی کرد
روی صفحه ی شطرنج غمت من شاه عشق بودم با کیش رخت من مات گشتم. ای کاش قلبم پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت و در برگهای تقویم عشق حرف یک روز بارانی نداشت. ای کاش می شد راه مختلف عشق را بی خطر پیمود و پنهانی نداشت وقتی نوبت به من رسید بلندی نوک قلمها شکست. جوهر طلایی را کنار گذاشت و از مرغ غم یک پر شکسته گرفت و به جز غم چیزی نداشت. برای من نوشت قصه ی تلخ سرنوشت
در زندگیت تحمل کن اما توقف نکن منتظر باش اما معطل نباش صریح باش اما گستاخ نباش قاطع باش اما لجباز نباش بگو آره ولی نگو حتماً بگو نه ولی نگو ابداً
انتظار........ وقتی مَُردم مرا در تابوت شیشه ای قرار دهید تا همگان بدانند چشم انتظار بودم و مُردم دستان مرا باز بگذارید تا بدانند او را در آغوش نگرفتم و مُردم و در آخر شاخه گلی بر روی سینه ام بگذارید تا در وقت غروب به جای معشوق در کنارم باشد
|
About![]()
من آهنگ غریب روزگارم Archivesهفته اوّل آذر 1390هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم بهمن 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 Links
چشم عسلي |